تبليغاتX
دو خط موازی
دو خط موازی
شاید یه روزی به هم برسن!! ...... برداشت با ذکر منبع مانعی ندارد ...
نوشته شده در تاريخ 88/09/10 توسط مطهره عباسیان |
سلام

 

به نظر شما دوست عزیز

 چه فاکتورهایی برای چاپ اشعار یک شاعر در کتابی

مستقل-آنچنان که توجه مخاطب را به خود جلب کند- لازم است؟ 

درواقع یک  شاعر چه موقع می تواند به فکر چاپ

شعرش بیافتد ؟

 

منتظر پاسخ های شما هستم   

 

و یک غزل برای این که دست خالی از این میهمانی برنگردی :

 

مدتی هست سرم نیست به بالین شب ها

بس که بد حالم و بی تابم  و غمگین شب ها

مدتی هست کسی خواب مرا می دزدد

سایه ای مبهم و وهم آور و سنگین شب ها

می دوم هر طرف اما ... همه جا تاریک است

ماهم افتاده از افلاک به پایین شب ها

من از این سایه ، از این همهمه ها می ترسم

یک نفر نیست به دادم برسد این شب ها؟!

ای خدا ! گاه گداری...نفسی ...آغوشی...  

پیش این در به در شب زده بنشین شب ها ...

تا بعد...

 

نوشته شده در تاريخ 88/08/29 توسط مطهره عباسیان |

سلام

 

و شهر ماند و هیاهو درست وقتی که...

و پر کشید پرستو درست وقتی که...

نگفته بود کجا می رود  کجای زمین

وَ رفت و پر زد از این کو درست وقتی که...

سرم هنوز هم از فکرهای کهنه پر است

چرا گذشت ؟ چرا او ؟! درست وقتی که...!

چرا مرا وسط این همه غریبه گذاشت

میان این همه زالو... درست وقتی که...

چطور میل پلنگان شهر را فهمید

به صید این منِ آهو درست وقتی که...

برای بُرد فقط چند لحظه کافی بود

مرا به حاشیه برد او درست وقتی که....

تا بعد...

نوشته شده در تاريخ 88/08/24 توسط مطهره عباسیان |

سلام

و طبق معمول باز هم سلام

صبح بود و شروع روزی  نو

دختر از رختخواب خود برخاست

باز خمیازه پشت خمیازه

و دلش خواب دیگری می خواست

***

پا شد از جا ، بدون انگیزه

رخوتی ریخت در تمام تنش

صبح بود و... شروع نق نق ها

صبح بود و... شروع غر زدنش

***

در همین حال و روز چیزی دید

روی میزش ، کنار عکس پدر

کادویی که نوشته بود بر آن

"به بهاری ترین گل مادر "

***

گفت پاشو مرا به دست بگیر

من همانم که همزبان توام

مونس لحظه های دلتنگی ت

من همان " یار مهربان " توام

***

هر چه در بود تک به تک وا شد

روی دنیای  بسته ی دختر

عالمی تازه داشت آن دم صبح

جان بی تاب و خسته ی دختر...

***

به همین سادگی عوض شده بود

و به در برده بود جانش را

صبح بود و گرفته بود آرام

در بغل ، یار مهربانش را

 

تا بعد...